تبليغاتX
فیلم نما
اتوبوسی به نام هوس

مارلون براندو در اتوبوسی به نام هوسالیا کازان مثل فیلم های قبلی خود در اتوبوسی به نام هوس به رویکردی کاملا روانشناختی و جامعه شناختی پرداخته و باز هم محدوده روایت خود را به مسایل جنسی محدود می کند. تفاوت این اثر با دیگر آثار کازان در این است که او در این اثر به شیوه کلاسیک سازان کار کرده و لانگ شات های مداوم با نور پردازی های خارق العاده و مهم تر کلوزشات های پیاپی که دقیقا از زاویه ی عکس زاویه ی نور گرفته شده بودند همراه است.

  مارلون براندوی جوان که در آن روزگار به دنبال نام و نشان بود و این فیلم را به عنوان پلی برای موفقیت خود می دید در این فیلم هر آنچه که از او انتظار می رفت را تمام و کمال از خود به جای گذاشت. او با هیکلی خشن، کاری خشن، بازی های خشن، دوستان خشن و بی سوادی...اینها همه تثبیت خشن و یا به قول خواهر زنش "حیوان وحشی" بودنش در نقش استنلی کووارسکی را بیشتر به مخاطب نشان می دهد. از همین جاست که تضاد شروع می شود. پیر دختری کاملا افاده ای، باسواد و لطیف و روحی لطیف نیز دارد پا به میدان استنلی می گذارد. او با اتوبوسی به نام هوس پا به گود می گذارد. و این است تمام روایتی که فیلم بر آن متکیست. علاوه بر تضادهای موجود بین استنلی و خواهر زنش تنها چیزی که مشکل ساز بود برای آندو هوس بود.

  از ابتدای فیلم که ویوین لی در نقش بلانچ دربویس پا به شهر می گذارد ازدحام و سردرگمی را میان خیابان های شهر همراه با دود زیاد می بینیم. اینها همه نشان دهنده و نماینده ی ذهن شلوغ و پرآشوب ویوین لی است و نشان از یک نوع عدم ثبات در ذهن او دارد چراکه دود ماشین ها سرتاسر این سکانس حظور دارند. ولی از این همه سردرگمی و آشوب او یک راه را برای گریز می گزیند: هوس. بله، او با سوار شدن بر اتوبوسی به نام هوس برای فرار از آن وضعیت نا به سامان ذهنش با رهجویی نمودن از یک پسر جوان که لباس فرم پوشیده آن اتوبوس را برمی گزیند. بعد از اینکه با جوان صحبتی می کند دوربین زوم کرده و از زاویه ای افقی برای چند لحظهرروی صورت او مکس می کند می توان از این مکس چنان برداشت کرد که آن پسر در لباس فرم او را به یاد خاطره ای انداخته و درست در همین لحظه صدای بوق بلند اتوبوس را می شنویم. بعدها در ادامه ی فیلم می فهمیم که این پسر او را به یاد عشق نافرجام دوران جوانی اش انداخته و بوق گوش خراش اتوبوس درست لحظه ای را تجلی می کند که تیری به آن پسر شلیک شده بود.

استنلی آن شاعر گلادیاتور نما

  همانطوریکه ابتدا ذکر شد الیا کازان در سکانس آغازین فضای ورودی شهر را نمادی از ذهن بلانچ ترسیم می نماید ولی این را در ادامه فیلم می بینیم که او فقط به همین سکانس بسنده نکرده و این روند را تا پایان فیلم می گزیند و این خود یکی از خصوصیات بارز فیلم های کلاسیک هست که قالب سکانس را بر اساس یکی از مظاهر فیلم طراحی کنند. چنانچه که در ادامه می بینیم که خانه استنلی نمادی از روح و ذهن بلانچ می باشد. بله تمام قالبی که در سکانس آغازین به مخاطب معرفی می شود در طول فیلم تکرار می شود ولی این نکته بسیار جالب توجه است که با توجه به این تکرار به هیچ وجه حالت دلزدگی و خستگی در مخاطب به وجود نمی آید و این حاکی هنر بالای کازان در سینماگری دارد. برای مثال در سکانس طولانی و بسیار زیبای خلوت بلانچ در خانه ی استنلی که به کلی و زیبایی هر چه تمام تر خانه را می توان ذهن آشفته ی بلانچ دید می بینیم که تاریکی بر خانه چیره است (نوعی ناامیدی و به فرجام رسیدن زندگی بلانچ) هر از چندگاهی پیرزنی برای فروش گل عزا درب منزلش را میزند این را می توان به نوعی همان تلنگرهایی دانست که هر چند گاهی استنلی به او می زند و در او آمیچ و بلانچشوبی به پا می کند. جوانکی که به داخل خانه می آید و او را می بوسد همانند صدها مردی هستند که مدتی کوتاه به درون این ذهن بیمار راه می یابند (از روی هوس) و چندی بعد طرد می شوند. آن زمان که او فریاد کشان به بیرون از منزل استنلی می رود و توجه همگان را جلب می کند هنگامیست که  می فهمد مردی او را فقط از روی هوس دوست دارد (میچ) و این را نمی تواند قبول کند با این حال که او خود همگان را از روی هوسش دوست می داشت ولی نمی توانست این واقعیت را از سوی دیگران بپذیرد. همانطوریکه در ادامه هم می بینیم که به ذهن خلوت او استنلی وارد می شود و او نیز به این معرکه با هوس وارد می شود و بلانچ هم که این خطر را حس می کند تاب مقاومت در برابر این حیوان وحشی که خود نام نهاده بود بر او هیچ راه گریزی نیست چراکه هوس تنها چیزیست که یک حیوان وحشی را در برابر جنس مخالف به جلو می راند. استنلی که به گفته بسیاری از منتقدین گلادیاتوری با قلب شاعرانه هست در این سکانس جواب تمام بی احترامی ها و افاده ها و هوس بازی های بلانچ را با هوس می دهد. او به بلانچ نزدیک و نزدیک تر می شود و بالاخره به او تجاوز می کند. این سکانس بسیار حساس با صداهای مداوم ترومپت و شیپور که همانطور افزایش می یابد همراه است که با فید اوت شدن و پایان صدای موزیک به  پایان می رسد. این سکانس که بسیار طولانی و کثیف همراه با شرارت و زشتی است در فید این با صدای گریه ی یک کودک به فیلم بر می گردیم و دوباره تضاد را می بینیم چراکه یک نوزاد نماد معصومیت و پاکیست. همسر استنلی (یک حیوان وحشی) و خواهر بلانچ (پیردختر هوس باز) بواقع در این فیلم نقش یک فرشته را بازی می کند چراکه در آن محلکه و کثافت جنوب شهر آنچنان خود را پاک نگه داشته و با همه مشکلاتی که با شوهرش دارد او را از ته قلب دوست می دارد و ثمره آن هم آن نوزاد پاک و معصوم است که در آن میان پا به میدان می گذارد و پایانی بر تمامی هوس رانی ها را رقم می زند. با تولد این نوزاد و بازگشت زندگی به آن خانه دیگر جایی برای بلانچ در آن خانه نیست و این است پایان گریز از همه چیز. فرار از مشکلات روحی روانی با تکیه بر هوس رانی برایش ممکن نشد و حال راهی دیگر برای او در نظر می گیرند و آن هم فرستادنش به بیمارستان بیماران روانی است. او در آخرین لحظات حظورش در منزل استنلی یکی از بهترین نمایش هایش را در طول این فیلم به جا می گذارد که بعدها بارها مورد تقلید بازیگران دیگر قرار گرفت و دیالوگ بسیار مشهورش را نیز در کمال هنر بز زبان می آورد: "I'm always dependant on stranger's kindness."

  در مورد موسیقی متن این فیلم درجایی چنین خواندم: "موسیقی متن این فیلم براساس موسیقی محلی سیاهانی در آفریقا ساخته شده که سالها در جنگ و خونریزی و نوعی استعمار بودند." این مطلب گواه دیگری است بر این موضوع که کازان علاوه بر عوامل بصری از موسیقی متن فیلم هم برای ترسیم اوضاع درونی ذهن بلانچ استفاده کرده و کاملا فیلم را مانند خرابه ای که ذهن خراب بلانچ است ترسیم نموده است.

  در مورد این شاهکار هنری واقعا خیلی بیشتر از این ها باید صحبت کرد ولی خوب در این بلاگ جای بیشتر از این صحبت کردن نیست و من نیز لایق بیشتر از این نیستم.

 

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:57  توسط محمد علیان نژادی  |